جدایی...

 

تو امشب جام می را در کنارم نه

 

و بگذارم

 

دمی در خلوت بی انتهای شب

 

میان بازوان خسته فکرم

 

یادت را

 

در تنگ جای خاطره

 

بفشارم

 

من امشب

 

آخرین شعر جدایی را

 

بدون وزن و آهنگی

 

که در قاموس اشعار است

 

و تنها وزن آن

 

سنگینی پلکان چشمانم

 

نثار دستهایت می کنم

 

قلم چون مست

 

چون مست باده خورده

 

به روی کاغذ بی نقش

 

و با ترکیبی از رنگ فراق و وصل

 

جدایی را

 

تجسم می کند امشب

  
نویسنده : پرنیان وشقایق ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها : جدایی

دریای نگاه...

 

به چشمان پریرویان این شهر

به صد امید می بستم نگاهی

مگر یک تن از این ناآشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 ***

به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بی قرارم خیره می ماند

یکی هم، زینهمه نازآفرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند

 ***

غریبی بودم و گم کرده راهی

مرا با خود به هر سویی کشاندند

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند

 ***

ولی من، چشم امیدم نمی خفت

که مرغی آشیان گم کرده بودم

زهر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم

 ***

امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت آن جا که او بود

 ***

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

ز خود بیگانه، از هستی رمیده

از این بی درد مردم، رو نهفته

شرنگ ناامیدی ها چشیده

 ***

دل از بی همزبانی ها فسرده

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت، سر به زیر بال برده

 ***

به خلوت، سر به زیر بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

 ***

مپرسید، ای سبکباران! مپرسید

که این دیوانه ی از خود به در کیست؟

چه گویم! از که گویم! با که گویم!

که این دیوانه را از خود خبر نیست

 ***

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بیکرانه

لبی، از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

 ***

مپرسید، ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید

***

  
نویسنده : پرنیان وشقایق ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها : دریای نگاه

یادگرفتم که عشق...

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو  سه ماه بیشتر زنده نیست .

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند . 

 یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست .

و یاد گرفتم هر چه عاشق تری ، تنهاتری ...   

  
نویسنده : پرنیان وشقایق ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها :

خداحافظ...

 

خداحافظ

 

گریه درلحظه بدرود فراموش مکن

 

ای سفرکرده مرا زودفراموش مکن

 

خفتن وقصه ی دیدار نخستین گفتن

 

شب مهتاب ولب رود فراموش مکن

 

بوسه و اه  که با خط عبور دو نگاه

 

گرمی خاطرما بود  فراموش  مکن

 

سرچوبربالش گلدوزچمن سوزنهی

 

عاشقی راکه نیاسود فراموش مکن

 

یاد این لولی  دیوانه که در تنهایی

 

باد با  یاد تو پیمود  فراموش مکن

 

گل داوودی سرخی که بران سینه زدم

 

زیرباران شب بدرود فراموش مکن

 

شاعری راکه پس از ترک توصدباربهار

 

حلقه بردرزد و نگشود فراموش مکن

 

رفتنت اتشی افروخت که دریاهم سوخت

 

شیون  اینه  در دود  فراموش  مکن

 

شعراغیارفراموش کن ای یارولی

 

این غزلهای غم الوده فراموش مکن.

  
نویسنده : پرنیان وشقایق ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۸

تقدیم به نجمه عزیزم:

 

            

 

 

گر در یمنی چو با منی پیش منی        گر پیش منی چو بی منی در یمنی

  
نویسنده : پرنیان وشقایق ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها :

قدر یکدیگر بدانیم

تا که بودیم  نبودیم کسی           کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند           خفته ایم وهمه بیدار شدند

قدر ایینه بدانیم چو هست            نه در ان وقت که اقبال شکست

  
نویسنده : پرنیان وشقایق ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها :

پاییزعشق...

 

 

 

گذشت لحظه های با تو بودن


و در پاییز عشقمان


نامی از دوست داشتن باقی نماند


چقدر زودگذر بود قصه من و تو


و در آنروز که دست بی رحم تقدیر


درو کرد گندمزار دلهایمان را


و تهی شد همه جا از عطر گل عشق


و در کوچ پرنده های غمگین


در آن کویر آرزو


شاعری دل شکسته و تنها


می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها


شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها


قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

 

 

 

 

  
نویسنده : پرنیان وشقایق ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها : پاییز

زندگی...

اغازی بی سرانجام،خورشیدی بی غروب

دریایی بی ساحل،فردایی بی سکوت

طوفانی بی امان،اتشی بی خاکستر

فصلی بی خزان،بامدادی بی شب

وتولدی دوباره است زندگی....                                                           

 

  
نویسنده : پرنیان وشقایق ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها :

← صفحه بعد