پاییزعشق...

 

 

 

گذشت لحظه های با تو بودن


و در پاییز عشقمان


نامی از دوست داشتن باقی نماند


چقدر زودگذر بود قصه من و تو


و در آنروز که دست بی رحم تقدیر


درو کرد گندمزار دلهایمان را


و تهی شد همه جا از عطر گل عشق


و در کوچ پرنده های غمگین


در آن کویر آرزو


شاعری دل شکسته و تنها


می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها


شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها


قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

 

 

 

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
نگین

زندگی ام به سان پروانه ای است که دور شمعی خاموش پرهایش می سوزد ومن چه بیهوده به فکرنشسته ام حسرت پرواز را